به گزارش خبرگزاری حوزه، قرآنکریم به ما دستور داده تا مقابل ظلم و ستم مقابله کنیم. «وَ مَا لَکمْ لَاتُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الْوِلْدَانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَ اجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنْک وَلِیاً وَ اجْعَل لَّنَا مِنْ لَّدُنْک نَصِیراً؛» چرا در راه خدا، و برای رهایی مردان و زنان و کودکانی که به دست ستمگران تضعیف شدهاند، پیکار نمیکنید، همان افراد ستمدیدهای که میگویند: «پروردگارا، ما را از این شهر که اهلش ستمگرند، بیرون ببر و از سوی خود، برای ما سرپرستی قرار ده و از جانب خود، یار و یاوری برای ما مقرر فرما».
روشن است که این آیه و همچنین آیات مشابه که در زمینه اقامه قسط و عدل یا دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان سخن میگوید، انحصار به زمان و مکان خاصی ندارد و یکی از اصول زیر بنایی اسلام است، و هرجا مقدّمات و زمینههای این هدف مقدّس فراهم گردد باید بدون فوت وقت به آن اقدام نمود.
جهت تبیین این موضوع با حجتالاسلام والمسلمین علی ملکوتینیا استاد حوزه علمیه و استادیار گروه معارف دانشگاه صنعتی قم به گفتوگو نشستیم.

امروزه مفهوم «مقاومت» و «مبارزه با ظلم» با بدفهمی هایی روبروست. برخی نگاهی صرفاً اخلاقی- فردی به دین داشته و به تساهل و سازش با ظالمان تمایل دارند و برخی دیگر از دخالت دین در سیاست و مقابله با ظالمان سخن میگویند. برای دستیابی به یک الگوی تمدنی، مبانی قرآنی، فقهی و اجتماعی مقاومت و ایستادگی در برابر ظلم چیست؟
خوانش تمدنی قرآن کریم، ما را به این نکته میرساند که در نگاه قرآنی، مقولۀ «ظلم» صرفاً یک گناه فردی نیست؛ بلکه یک «ضعف ساختاری» است که ریشه در انحراف از نظم فطری و حقانیت هستی دارد. چه اینکه ظلم یعنی «قرار دادن چیزی در غیر جایگاه خود»(مفردات، راغب، صفحه۵۳۷)؛ یعنی تجاوز و تعدی به مرز دیگری یا تضییع حقوق وی است.(تفسیر تسنیم، آیتاللهالعظمی جوادیآملی، جلد۳۹، صفحه۳۰۳).
به عنوان نمونه؛ قرآن کریم، تجاوز از حدود الهی را ظلم به حساب آورده و فرموده است: «مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ»(سوره بقره آیه ۲۲۹). همچنین از نگاه قرآن، قضاوت بر خلاف حُکم الهی نیز ظلم دانسته شده است؛ «مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ»(سوره مائده آیه۴۵).
این آیات نشان میدهند که ظلم، از مرزهای تقصیر فردی فراتر رفته و به سطح «قواعد حاکم» و «نظم اجتماعی» نفوذ میکند. وقتی حدود الهی که همان مرزهای تنظیمکنندۀ حیات جمعی است، نقض شود، در واقع نظم حاکم بر جامعه از مسیر فطرت و حقانیت خارج شده و به یک نظام «تعدیگر» تبدیل میشود.
در واقع، وقتی حاکمیت یا نهادهای اجتماعی، قوانین خود را بر پایۀ منافع شخصی، حزبی و برخلاف موازین الهی بنا میکنند، یک «ساختار ظالمانه» ایجاد کردهاند که در آن، حقوق انسانی در زیر سایۀ قوانین ناعادلانه، تضییع و محو میگردد. از این منظر، اصلاح جامعه تنها با اصلاح رفتارهای فردی ممکن نیست، بلکه مستلزم بازگشت ساختارها به مرزهای الهی و نظم فطری است که چنین امری ضامن استیفای حقوق همگان خواهد بود.
علاوه بر آن، در قرآن کریم، سخن از «انتقام از مجرمان» نیز به میان آمده است؛ «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلی قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَانْتَقَمْنا مِنَ الَّذینَ أَجْرَمُوا وَ کانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ»(سوره روم آیه۴۷). در این آیه، قرآن از یک الگوی تکرار شونده در تاریخ بشر سخن میگوید و پیامبران، در واقع «معماران بازگشت به نظم فطری» هستند. آنها میآیند تا مرزها (حدود) را یادآوری کنند و ساختارهای منحرف را به جایگاه اصلی خود بازگردانند. آنها با براهین روشن، مرز میان حق و باطل را مشخص میکنند تا از «تجاوز به جایگاهها» (ظلم) جلوگیری شود.
در اینجا واژۀ «مجرم» بسیار کلیدی است. مجرم کسی نیست که صرفاً خطای فردی مرتکب شده باشد، بلکه کسی است که با آگاهی از «بیّنات»، همچنان به ساختار باطل ادامه میدهد. در واقع، «جرم» در اینجا به معنای «پافشاری بر ساختار ناعادلانه و مخالفت با نظم حق» است. در این میان، «انتقام الهی» میتواند به مثابه یک فرآیند تکاندهنده برای فروپاشی ساختارهای خارج از نظم فطری تفسیر شود. وقتی یک نظام یا ساختار از مرزهای حقانیت تجاوز میکند، در واقع در حال تخریب خود است؛ و انتقام الهی، همان لحظۀ گسست این ساختار ناپایدار و بازگشت به توازن عدل است.
در نهایت، هدف از این جابهجایی ساختاری، تنها نابودی ظالم نیست، بلکه بازسازی نظم بر پایۀ «نصرت مؤمنین» است؛ یعنی استقرار ساختاری که در آن، هر چیز در جایگاه حقانیت خود قرار گرفته باشد. در این فرآیند انتقام الهی، مؤمنان تنها تماشاگرانی منفعل نیستند، بلکه بر اساس همان منطق ساختاری که گفتیم، مؤمنان در این جابهجایی تاریخی، عاملیت بنیادین دارند.
اگر ظلم، یک ضعف و ناپایداری در ساختار باشد، پس ایستادگی مؤمنان، همان نیرویی است که این ناپایداری را به فروپاشی تبدیل میکند. مؤمنان با پافشاری بر حق و حدود الهی، در واقع در حال اعمال فشار بر مرزهای ساختار ظالمانه هستند. از این منظر، نصرت الهی، پاسخ نظام حقانیت به حرکت فعال مؤمنان است. به بیانی دیگر، مؤمنان با احیای «جایگاه هر چیز در جایگاه خود»، بستر فروپاشی ظلم و استقرار عدل را فراهم میآورند؛ پس عمل آنها، هم علت نصرت است و هم تجلی انتقام الهی از ساختارهای ناعادلانه. بنابراین، انتقام الهی از یک ساختار ظالمانه، لزوماً با زلزله یا نزول آسمانی نیست؛ بلکه اغلب از طریق «تغییرِ نیروهای اجتماعی» رخ میدهد.
در فقه اسلامی، هم «دفاع» از جان، مال، ناموس و کیان جامعه اسلامی در مقابل تجاوز ستمگران، یک واجب عینی است. (جهاد ذبی، آیتالله فاضللنکرانی، صفحه۷؛ فقه المقاومه، آصفی، صفحه۱۷) همچنین قاعدۀ «نفی سبیل» (عدم سلطه کافر بر مؤمن)(برگرفته از آیۀ ۱۴۱ سورۀ نساء) که مراجع و فقیهان شیعه در مواردی از این قاعده برای نفی سلطۀ کافران و ظالمان بر مسلمانان استفاده کردهاند از جمله: فتوای تحریم تنباکو توسط آیتاللهالعظمی میرزایشیرازی در واکنش به واگذاری انحصار بازرگانی توتون و تنباکو ایران به شرکتی انگلیسی که منجر به شکلگیری تظاهرات مردمی و در نهایت فسخ قرارداد مذکور در سال ۱۳۰۹ شد و همچنین مخالفت امام خمینی(ره) با کاپیتولاسیون در سال ۱۳۴۳ لایحهای که بر اساس آن اتباع آمریکایی از جمله مستشاران نظامی آنها در ایران مصونیت قضایی داشتند-. (قاعده نفی سبیل و تطبیقات آن، کامران و امیریفرد، صفحه ۱۱۰-۱۱۱).
همچنین اصل «امر به معروف و نهی از منکر» بهویژه در مرتبۀ حاکمیتی و اجتماعی، مبنای فقهی مبارزه با ستم را تشکیل میدهد.(فقه المقاومه، آصفی، صفحه ۶۱-۶۳). از منظر اجتماعی نیز، ظلم مانند یک ویروس است. اگر در برابر کوچکترین نشانههای بیعدالتی، ایستادگی نشود، «نرمالسازی ستم» رخ داده و ساختار اعتماد عمومی و همبستگی اجتماعی فرو میپاشد. زیرا هیچ ظلمی در اجتماع انسانی در نقطۀ خاصی محدود نمیشود، بلکه هر چه باشد همانند آتشی ممکن است به نقاط دیگر سرایت کند.
از این نظر هنجارشکنی آشکارا و بیتوجهی به آن از سوی ناظران، در نگاه آموزههای اسلامی ممنوع شمرده شده است، زیرا پیامد آن دامن عموم جامعه را میگیرد؛ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در این باره فرمودند: «إِنَّ الْمَعْصِیَةَ إِذَا عَمِلَ بِهَا الْعَبْدُ سِرّاً لَمْ تُضِرَّ إِلَّا عَامِلَهَا وَ إِذَا عَمِلَ بِهَا عَلَانِیَةً وَ لَمْ یُغَیَّرْ عَلَیْهِ أَضَرَّتِ الْعَامَّةَ»؛ اگر کسی گناهی را در پنهانی انجام دهد زیانش به غیر او نخواهد رسید، ولی اگر آن را آشکارا مرتکب شود و دیگران او را سرزنش نکنند، زیانش دامنگیر همگان خواهد شد.( ثوابالأعمال و عقابالأعمال، صدوق، صفحه۲۶۱).
دلیل این ممنوعیت آن چیزی است که؛ امام صادق علیهالسلام در ادامة نقل این حدیث تذکر داده و میفرمایند: «وَ ذَلِکَ أَنَّهُ یُذِلُّ بِعَمَلِهِ دِینَ اللَّهِ وَ یَقْتَدِی بِهِ أَهْلُ عَدَاوَةِ اللَّه»؛ این بدان جهت است که او با این کارش دین خدا را کوچک شمرده است و دشمنان خدا از او پیروی خواهند کرد. بر این اساس، قرآنکریم، نظارت و کنترل اجتماعی از طریق امر به معروف و نهی از منکر را لازم شمرده است.
برخی معتقدند برای حفظ ثبات و امنیت، باید از چالش با ظالمان پرهیز نموده و همراهی و مدارا را پیشه گرفت. به نظر شما، «ایستادگی در برابر ظلم» چه ضرورتی دارد؟ آیا میتوان جامعهای داشت که در آن عدالت اجتماعیِ حداکثری باشد، اما در برابر ستم بیرونی یا درونی منفعل باشد؟
قرآن کریم، مدارا و همراهی با ظالمان را برنمیتابد، بلکه بر بی اعتمادی و مرزبندی با ستمگران تأکید میکند و میفرماید: «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(سوره هود آیه ۱۱۳)؛ یعنی به کسانی که ستم کردهاند تکیه نکنید، که آتش شما را فرا میگیرد، و در برابر خدا برای شما هیچ سرپرست و یاوری نیست، سپس یاری نخواهید شد.
«رکون» به معنای تمایل، همراهی، اعتماد و تکیه دادن است.(مفردات، راغب، صفحه ۳۶۵). در علوم اجتماعی مدرن، این واژه معادل «همافزایی ساختاری» (Systemic Synergy) است. قرآن کریم هشدار میدهد که نه تنها نباید با ظالم همدست بود، بلکه نباید حتی به ساختار ظالمانه «اعتماد» کرد. چرا؟ چون اگر مؤمن برای بقای خود به ابزارها، تجارت، رسانه یا قدرت ظالم متکی شود، به ناچار بخشی از «هویت عملکردی» آن ساختار خواهد شد و دیگر نمیتوانید «اصلاحگر» آن باشید.
این آیه، به نقد «امنیت مبتنی بر ظالم» میپردازد. بسیاری تصور میکنند برای حفظ امنیت، باید با ظالمان قدرتمند مدارا و همراهی کرد. آیه میگوید: این یک خطای استراتژیک است. در لحظهای که شما «اعتماد» میکنید، پیوند خود را با «ولایت الهی» قطع میکنید. ولایت الهی یعنی پیوند با نظامی که بر پایه «حق و عدل» استوار است. در نتیجه وقتی شما خود را به ظالم گره زدید، دیگر «موضوعیت» برای نصرت ندارید.
نصرت برای کسی است که میخواهد حق را اقامه کند؛ نه کسی که خود را در تکیه بر ساختار باطل، «بیاثر» (منفعل) کرده است. دیگر اینکه، اگر ثبات به معنای «حفظ وضع موجود» باشد، این ثبات در واقع در خدمت به ظلم است؛ زیرا ساختار ظالمانه برای بقای خود، به سکوت و مدارای مظلوم نیاز دارد. علاوه بر آن، عدالت برخلاف تصور عمومی، چیزی نیست که یک بار بنا شود و تمام؛ عدالت نیاز به مراقبت، بازنگری و دفاع مداوم دارد.
حقی که توانایی دفاع از خود را ندارد، با «باطل» تفاوتی نخواهد داشت. بنابراین، ایستادگی، ضمانت اجرای عدالت است. بدون توان دفاع، عدالت صرفاً یک «آرزو» است، نه یک «نظام». همچنین گفتیم که از منظر تحلیل ساختاری، ظلم دارای ویژگی «تجاوز از مرز»(تعدی) بوده و ماهیتی «توسعه طلب» دارد. یعنی ظلم ذاتاً سکونطلب نیست؛ بلکه ذات او «تجاوز» است. وقتی یک ساختار ظالمانه با مدارا و سکوت مواجه شود، این سکوت را به عنوان «مجوزِ توسعه» تفسیر میکند.
مدارا در برابر ظلم، به جای آنکه از ستم جلوگیری کند، به آن «مشروعیت ضمنی» میبخشد. در واقع، سکوت، به ساختار ظالم، اجازه میدهد تا مرزهای خود را مدام جابهجا کند. بنابراین، ایستادگی نه تنها برای اصلاح ستم، بلکه برای «حفظ مرزهای عدالت» ضروری است.
استدلال طرفداران سازش و مدارا معمولاً بر پایۀ «امنیت» است. اما باید پرسید: امنیت چه کسی؟ در یک جامعهای که ستم در آن جریان دارد، اما جامعه در برابر آن منفعل است، ما با «امنیت کاذب» روبرو هستیم. این امنیت تنها برای «ظالم» و «ساختار ظالمانه» برقرار است، در حالی که در زیر لایۀ این ثبات ظاهری، فساد، بیعدالتی و تنشهای پنهان در حال انباشته شدن هستند. جامعهای که برای حفظ امنیت، عدالت را فدا میکند، در واقع در حال قربانی کردن «امنیت واقعی» (که بر پایۀ حقانیت است) به پای «ثبات ظاهری» (که بر پایۀ ترس است) میباشد.
این نوع ثبات، بسیار شکننده است و زمانی فرو میپاشد که فشار ستم از حد تحمل ساختار اجتماعی فراتر رود. بنابراین، ایستادگی، هزینۀ ضروری برای برخورداری از عدالت حداکثری است. اگر جامعهای بخواهد بدون هزینۀ ایستادگی، عدالت داشته باشد، در واقع مدعی داشتن «باغی بدون آبیاری» است.
رفتار مناسب در مقابل ظلم و ظالم چیست و چه ویژگی هایی دارد؟
رفتار مناسب در مواجهه با ظلم و ظالم، «مقاومت و مبارزۀ حقطلبانه» است. به فرمودۀ رهبر شهید انقلاب اسلامی: «مقاومت، واکنش طبیعیِ هر ملّت آزاده و باشرف در مقابل تحمیل و زورگویی است.» البته در این میان، بزرگترین خطر در مبارزه با ظالم، آلوده شدن به ابزارها و ادبیات خود ظالم است. باید مرز دقیق میان «مقاومت و مبارزۀ حقطلبانه» و «انتقامجوییِ شخصی یا جناحی» را تشخیص داد.
مرز میان «مبارزۀ حق طلبانه» و «انتقام جویی»، در هدف و منش نهفته است. یعنی هدف مبارزۀ حق طلبانه، اصلاح ساختار و بازگشت به عدالت است. اما انتقامجویی، «خودمحور» است؛ یعنی هدفش تخلیۀ هیجانات و نابودی فیزیکی یا روانی طرف مقابل است. مبارز واقعی، ظلم را هدف قرار میدهد، نه شخص را؛ او میخواهد «سیستمِ ستم» را تغییر دهد، نه اینکه یک فرد را به شکلی وحشیانه از میان ببرد.
اگر در مسیر مبارزه با ظلم، به همان خشونت و بیعدالتی ظالم دچار شویم، در واقع ما مبارزه نمیکنیم، بلکه فقط دورۀ جدیدی از ظلم را رقم میزنیم. بنابراین، ایستادگی در مقابل ظلم باید هدفمند و با رعایت مرزهای اخلاقی در مبارزه باشد. در غیر این صورت، در مبارزه با ظالم، خود به «ظالم» تبدیل خواهیم شد.
نکتۀ تکمیلی در اینجا آن است که هرچند ایستادگی، هزینه و سختی دارد، ولی تسلیم در برابر ظالمان، راه معقول و به صرفهای نیست. چون به اعتقاد رهبر شهید انقلاب اسلامی؛ «ایستادگی سختیهایی هم دارد، نه اینکه کار آسانی است؛ لکن تسلیم شدن، سختیهای بیشتری دارد؛ فرقش هم این است که شما در راه استقامت و مقاومت هر سختیای که متحمّل بشوید، خدای متعال به شما اجر خواهد داد؛ «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغیظُ الْکُفَّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ»(سوره توبه آیه۱۲۰).
امروز یک دوگانگی بین «مذاکره» و «مقاومت» شکل گرفته است. آیا از منظر اسلام میتوان مذاکره را یک «استراتژی دفاعی» برای کسب حقوق دانست یا اساساً ماهیت مذاکره با ظالم را باید با نگاه «تسلیم» پیوند زد؟
مذاکره را نباید با «تسلیم» اشتباه گرفت. در واقع، مذاکره یکی از «هوشمندترین» ابزارهای کنشگری است. اگر مبارزه را تنها در «جنگ و تقابل» ببینیم، دچار «دوگانگیِ کاذب» شدهایم. مذاکره به خودیخود یک «ابزار» است، نه یک «ارزش» یا «ضد ارزش». مذاکره وقتی «ارزشمند» است که از موضعِ «آگاهی و قدرت» انجام شود. یعنی وقتی هدف از مذاکره «اتمام حجت» و «کسبِ زمان» برای تقویت جبهۀ حق، کشف نقاط ضعف دشمن، یا ارائه گزینههای جایگزین برای خروج از بحران بدونِ امتیاز باشد، امری مطلوب و مجاز است.
مذاکره زمانی ضد ارزش است که منجر به «پیشفرض پذیرش حقانیت ظالم» شود؛ اما اگر مذاکره بتواند «توان ظالم را کاهش دهد» و ابزاری برای «اثبات حق و بازپسگیری امتیازات» باشد، بخشی از «جهاد کلامی» است که در کربلای حسینی شاهد آن بودیم.
مذاکره نباید به قیمت فروختن ارزشهای بنیادین و حقوق مسلّم امت باشد
البته ما در مذاکره، خطوط قرمز داریم از جمله «اصالتهای هویتی» و «حقوق بنیادین جامعه». مذاکره نباید به قیمت فروختن ارزشهای بنیادین و حقوق مسلّم امت باشد. همچنین مذاکره نباید به گونهای باشد که ظالم را به عنوان یک «طرف برابر و مشروع» در جایگاه قانونی معرفی کند، در حالی که او ماهیت غیرقانونی یا ستمگرانه دارد.
مذاکره نباید باعث «فلج شدن کنشگری» شود
علاوه بر آن، مذاکره نباید باعث «فلج شدن کنشگری» شود؛ یعنی نباید به گونهای باشد که جبهۀ حق را در وضعیت «انتظار بیپایان» قرار دهد و توان عملیاتی خود را از دست بدهد. از این رو هر مذاکرهای که منجر به «بیاثری مقاومت» شود، از نظر استراتژیک، شکست خورده است.
انتهای پیام/












نظر شما